دختره توی سالن انتظار فرودگاه نشسته. برای پسر زنگ می زنه و تندتند یه چیزهایی می گه. ازش تشکر می کنه که ماجرای کشته شدن برادرش توی تصادفی که با هم بودن و پشت رل بوده و خودش رو مقصر می دانسته، گفته. بهش میگه وقتی داشت برای سه سال می رفت پاریس، پدرش توی فرودگاه براش یه سبد شیرینی برنج آورده و دخترک هم باهاش دعوا کرده که اینا چیه... ؟! گفت اگه اون موقع می دونست اون آخرین باریه که پدرش رو می بینه حتما چیز دیگه ای بهش می گفت... بهش می گفت : "پدر مواظب خودت باش و حتما زنده بمون تا من برگردم و دوباره ببینمت..." دخترک تلفنش رو قطع می کنه.
چند لحظه بعد از جاش بلند میشه و از خانومی که ردیف اول نشسته می پرسه کوهستان هالم کدوم سمته؟ زن به سمت چپ اشاره میکنه. دختر کنار دیوار شیشه ای که مناظرکوهستانی بیرون از پشتش پیداست می ایسته و با خودش بلند فکر می کنه: " پدر ؟ چرا عشق همیشه خیلی سخته...؟"
اگه سریال کره ای "سام _سون" رو از اون کانال دیده باشید، می دونید که ماجرا از چه قراره. سریال بامزه ایه، البته چاشنی طنزش حتما رو مزه اش تاثیر گذاشته اما قصدم تعریف از اون سریال نبود. به طور خاص اون جمله ی آخر منظورم بود. از لحظه ی تماشای اون صحنه، این رو نوشته دیدم. چرا دخترهای قصه ها در این جور لحظه ها با پدر هاشون از عشق می گن؟! ما دختر های واقعیت که هیچ وقت نمی تونیم! البته به این هم مظنون بودم که آیا این قضیه در مورد من تنهاست یا دیگران هم اینطورن؟ یعنی روابط دختر _ پدری دیگران چطوریست؟!
البته دوستی هم داشته ام که استثنا بوده یعنی احساسات و علایقش رو با پدرش درمیان می گذاشت و مادرش اصلا خبر نداشت!
اما، قسمت دوم جمله یعنی "سخت بودن عشق"... یعنی عشق همیشه سخته.. ؟!
یا بعضی عشق ها سختند؟ یا فقط بعضی آدم ها عشق های سختی دارند؟ یا سختی عشقه که اون رو عشق حقیقی می کنه والبته واقعی هم ؟!
ته نوشت : مدت هاست که توی ذهنم به اینجا برگشتم و می نویسم. البته هیچ وقت نرفته بودم. فقط اون سکوت لعنتی ِ گاهی خوب، گریبان کلمه هام رو گرفته بود. به هر حال پای رفتنم از اینجا نبود. که اگه قصد رفتن باشه اول باید ماوای دیگه ای پیدا کرد. ماوایی مثل یک آغوش امن و ایمن. پس فعلا همین جا هستم.
به دوستی گفتم اعتماد به نفس نوشتنم خیلی کم شده، حتی تردید دارم که دیگه اصلا بتونم توی وبلاگم به راحتی بنویسم. (که شاید در گذشته هم چندان راحت و بی پرده نمی نوشتم!)
اما حالا که دوباره دارم توی چهره ی شما نگاه می کنم و باهاتون دست می دم، قول می دم نارفیق نباشم. همین. یک جرعه هم کفایت می کنه.
سلام...