تبليغاتX
گردنبند عقیق

گردنبند عقیق

 

وصف العیش، نصف العیش:

هر چقدر دماغ و گوش هات کوچولو، چشم هات درشت و گیرا، لب هات گوشتی و صورت اصلاح نکرده ات بی مو.. هرچقدر پوستت روشن و تنت خوش فرم و نرم و نول.. هیچی به اندازه ی این حرف که هجوم "ارتـ.ـش سرخ چیـ.ـن" به تنت فقط دو روز طول می کشه حسادت تاسف بار شنونده(البته مونث!) رو بر نمی انگیزه!

ت ن: امروز مربی در برابر شکایت من از دردجلوی ساق پا بعد از ورزش گفت باید خودمو تقویت کنم.. گفت که صورتم آب رفته.. من اما توهم چاقی دارم! هر چقدر که وزنم در 53 ثابت بماند نگرانیم از افزایش وزن بیشتر میشه! اما اروبیک واقعا سنگین و خسته کننده است. اما به طرز عجیبی آدم رو محکم و روح رو سر سخت می کنه! این ده روزه به طرز عجیبی صبور و سرد شده ام! توی همه امور.

مدتیه که روابط دیپلماتیک جوجو با من دچار سردی شده. چند شب پیش بلاخره گفت از کجا دلگیر شده و من متاسف شدم که او بعد از اینهمه سال اینطور به قاضی رفته!
کاریش نمیشه کرد باید بگذاریم زمان بگذره. گذر زمان کدورت هار و کمرنگ می کنه . حیف که از یاد هم میره اونکه از دیده میره هم!

ت ن: دارم کم کم قضیه رو می پذیرم! به قول جوجو همه ی اون اتفاقات باید می افتاد. باید سر خودم به سنگ می خورد و خون می آمد تا این ککی که اینهمه سال در تنبانم افتاده بود، ور می افتاد!

ت ن:  دارم گوش میدمش: منو می رسونه تا شبای رویا..  چهره ی قشنگ و مثل ماه مریم..


آخ مریم.. مریم.. مریم.. رویا رو ببین! رویا رو..! رویا رو..!
کاش خدا به همه ی مریم های دنیا عقل درست و حسابی می داد تا این طور بازیچه نشوند به بهانه ی احمقانه ی عشق.. کاش می تونستم کمی نصیحتش کنم اما چه فایده..؟! انقدر گیج است و در اشتباه که سو نیت تلقی اش کند. در ثانی به تو چه ربطی داره رویا..؟! اگه طبیب بودی درد خودت رو می کردی دوا! بله عزیزم!
از قدیم گفتند: یه سوزن به خودت، یه جوال دوز به دیگری!

ت ن آخر: یه لحظه به ذهنم رسید تاب شنیدن این آهنگ رو داره؟! قیافه ش چه شکلی بشه از شنیدن این ترانه ی مریمانه / رویاهانه؟! هه..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:27  توسط ر. و. یا  | 

 

 اتاق خنک است. اون بیرون توی حیاط گرمای مطبوعی دارد پیچ  و تاب می خورد. آنوقت پاریس نازنین من بارانی است. تصویرش را چند لحظه پیش می نگاهیدم به بهانه انتـ.ـخاباتشان. (نمی دانم چرا دلمان می خواست سارکوزی برنده شود، شاید بخاطر چهره و استایلش! در این حد!) حالمان گرفته شد از اولاند با آن قیافه ی مسخره اش! و آن هیکل چاقش!

احساس می کنم انگار از خواب بیدار شده ام. نمی دانم چند وقت است بی بی.سی ننگاهیده ام! این روزها هر وقت فرصت شده پرشن توون رو از دست نداده ام. مثل اینکه لایک هم شده اون ورا، نه؟!

(هیچوقت و در هیچ دوره ای از عمر این خونه مجازی من نشده دوستام از تعداد انگشتای دستم بیشتر بشن، اما دوستهایی بودنا.. امشب دلم یادشون افتاد. حالا هر کدومشون کجان؟! برای شروع بهانه های ساده، حرف های ساده.. و بعد یک وقت یک دفعه می بینی دیگه نیستش.. خیلی راحت، ساده.. واقعیتِ اینجاست شاید. به هیچکس جوابی پس نمی دهی. لازم نیست نگران باشی کسی نگران هست یا نه؟! اصولا این حق برات محفوظ است که هر چیزی از واقعیت را انعکاس دهی یا ندهی..) این حرف ها برای این آمد که پاریس برای من و اون دوست های قدیمی توی وبلاگ مشترکمون خاطره ای قشنگ داشت.. حالا که هیچ کدوم از اونا سرجاشون نیستن بازگو کردن شون چه فایده داره دیگه..؟!

ت ن: پوست شکمم و یک لایه از ماهیچه هاش سخت شده و دارد ساز خودش رو می زنه. امروز دعوت شدم به تیم والیبال. حیف مسابقات خرداد است و من اون موقع باید درگیر امتحاناتم باشم و وقتی برای خوش گذرونی نیست! وینک. اما یکی از برنامه های تابستانم خواهد بود! از هفته ی آینده هم کلاس  بدمینتون  شروع میشه. استخر همین نزدیکی هم بزودی راه می افته، اگرچه ما رود خونه رو داریم و نانا هم مربی شناست و همه چی ردیف میشه دیگه!

ت ن: هنوز نتونستم اتاقم رو سامان بدم. طبیعتن برنامه ریزی بی برنامه ریزی! . انباشتگی کارها! توی دلم آرزوی حذف ترم دارم(در این حد گشـ.ـادی!!) اما پای یک ملیون پول هم در میانه پس باید بلیطی بگیرم و تهران لعنتی رو به فیض حضور برسونم!

 اوه ه ه .. نمی دونم چطور می خوام دوباره پا توی اون شهر بگذارم.. مو بر تنم سیخ میشه.. شاید همون لحظه او هم اونجا باشه..

اون روز آخر توی اتوبوس نرسیده به چهار اره ولیعص، روبروی مجتمعی به اون بزرگی نگاهی به خیابان کردم ، نگاهی به چشم های او.. گفتمش اگه قرار یه روز دیگه من و تو با هم اینجا نباشیم دلم می خواد با بمـ.ب اتـ.می همه اش  صاف بشه! اعتراض کرد که رویا؟ این چه حرفیه؟ گفتم: یک دفعه آمد حرفش.. من که واقعا دلم نمی خواست چنین اتفاقی رو..

 اون لحظه ها چقدر عجیب بودند.. چقدر عجیب بود همه ی اون اتفاق ها.. اصلا چرا باید اون اتفاق ها می افتاد..؟ چرا.. ؟ چرا..؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:12  توسط ر. و. یا  | 

 

جقدر عجیب شده ام یا یا دنیاش عجیب شده است.. ؟!
بعد از همایش مفید و پرباری که با مری رفتیم ازش خواستم بپیچد سمت خیابان های غربی. بش گفتم از این طرف ها خاطره دارم! باد کولر می زد زیر موهای کوتاه ِکنار صورتم که از زیر شال سبز بیرون زده بود و چشمان پر اشکم پشت عینک آفتابی پناه گرفته بود.. خاطره ی دومین باری که او آمد به شهر من. که من و او توی این محدوده قدم می زدیم.. توی گرمای ملایم زمستانی آن سال عزیز!
چقدر عجیب است، انگار هیچوقت بی او، اینجا و این طرفها نه رفته ام و نه بوده ام! آنجایی که مثل کف دست آشنای من بوده و هست! شهر عزیز من!

هوای سینما ساحل به سرم افتاد. به بهانه ی دستشویی اش! از راه پله  اش پر زنان بالا رفتم.. وای جلوی همان آینه ی وسطی شال سبزم را درآوردم (باز هم شال سبز!) اما آبشاری نبود که روی شانه هام بریزد.. (هرچند همین تارهای کوتاه و نامرتب رو هم دوست می دارم!).. صدایی بلند توی گلوم ترکید.. یک لحظه از انعکاسش ترسیدم.. مبادا کسی شنیده باشد و بیاید ببیند چه اتفاقی افتاده یک هو..؟!
گرمم شده بود. دکمه های مانتو رو باز کردم و خودم رو باد زدم. سعی کردم کمی برای خودم برقصم مثل قدیم، اما دست هام و تنم هارمونی نداشت اصلا جفت و جور نمی شد.. چند عکس توی آینه.. هجوم سر گیجه ای.. به دیوار تکیه دادم و نشستم.. سریع دکمه هارو بستم، شال را انداختم سرم و بیرون زدم.
از همان کفش ملی ِ سر نبش روبرو یک اسپرت سفید با خط قرمز و سورمه ای به پهلوش خریدم. تنبلی ام آمد بروم پاساژ کفش و عیاری. البته ترس هم بود! می ترسیدم کفش های مجلسی اش باز چشمم رو بگیرد. آن وقت با جیب خالی و اینهمه کفش انبار شده توی اتاقم چه می کردم؟!وینک!

_جوجو میگه: توی خرید سلیقه داری! (بماند که او همیشه چنان ازم تعریف می کنه که انگار خاله جانم است!وینک) اما سلیقه ی کفشت یک چیز دیگه است!  کفش هات همیشه خاص و دلبر است. به خصوص این عسلی ها! با اینکه عمر مفیدشان تمام شده اما هنوز عروسکند ! من عاشق کفش هام هستم!

ت ن: برای ثبت در تاریخ خصوصی خودم،، بقیه اش رو توی کامنتی خصوصی بگذارم! وینک.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:23  توسط ر. و. یا  | 

 

دارم میرم اهواز.. فردا . فقط برای اینکه کمی توی بازار بگردم و چیزی چشمم رو گرفت بخرم. خیابان گردی کنم و به ساختمان ها و تابلو های تازه نگاه کنم..اهواز همیشه در حال تغییر است، همیشه با دفعه ی قبل فرق می کند. همیشه یکجور خاصی است برای خودش..
آخ چقدر من این شهرو عاشقانه دوست دارم..
 دارم فردا می رم اهواز..
باید زودتر بخوابم تا صبح راحت بیدار شوم.
راستی دارم فردا می رم اهوازو ببینم. بی هیچ کس دیگه ای. اونجا هیچ کس دیگه ای نیست که بخواهم ببینمش.. نه.. هیچ کس..
اهواز بدون او.. اهواز بی او.. اهواز پر از خالی او..
.
.
.
شب بخیر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 23:43  توسط ر. و. یا  | 

 

س ن : این روزها با این آهنگ می شود سیر دل، گریه کرد...

For so many years we were friends
And yes I always knew what we could do
But so many tears in the rain
Felt the night you said
That love had come to you
I thought you were not my kind
I thought that I could never feel for you
The passion and love you were feeling
And so you left
For someone new
And now that you're far and away
I'm sending a letter today

[Chorus]
From Sarah with love
She'd got the lover she is dreaming of
She never found the words to say
But I know that today
She's gonna send her letter to you
From Sarah with love
She took your picture to the stars above
And they told her it is true
She could dare to fall in love with you
So don't make her blue when she writes to you
From Sarah with love

So maybe the chance for romance
Is like a train to catch before it's gone
And I'll keep on waiting and dreaming
You're strong enough
To understand
As long as you're so far away
I'm sending a letter each day

Chorus


From Sarah with love
She'd got the lover she is dreaming of
She never found the words to say
But I know that today
She's gonna send her letter to you

From Sarah with love
She's gotta know what you are thinking of
'Cause every little now and then
And again and again
I know her heart cries out for you

From Sarah with love
She'd got the lover she is dreaming of (from Sarah, from Sarah with love)
Never found the words to say, ahh
But today, but today...

From Sarah with love
She took your picture to the stars above
And they told her it is true
She could dare to fall in love with you
So don't make her blue when she writes to you
From Sarah with love

Coda:
So don't make me blue when I write to you
From Sarah with love

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 15:19  توسط ر. و. یا  | 

 

س ن: "ماه  شکل داس نیست دیگه یعنی از دیدارمان.. !"

متن:  آن روزهایی که یکی از شب هاش منو سپرد به مار خوش خط و خال قطار.. نمی دانستم که مرا سپرده به خودم برای همیشه، من خودم رو سپرده بودم به دلم برای همیشه.. اون شب هم ماه تازه بود و درو می کرد مزرعه ی شب رو..

حالا که ماه کامل است دلم می خواهد سنگ بزرگی بردارم و بزنم به شىیشه اش، بشکنمش.. ماه رو.. این ماده ی همیشگیِ ِ آسمان رو.. مبادا نگاهی دوباره از راه دور بخواهد خودش رو  توی آینه ش ببیند..
آه ه ه .. می بینم که هنوز دست از سر این مزخرفات برنداشته ام!!!
می دانستم آدم بشو نیستم! (به حوا رضایت بدهم؟!)

 ت ن: پنجشنبه برنده شدم . واوو.. مسابقات پینگ پونگ! 5 رقیب بودیم و من در کمال ناباوری، دوم شدم. یک پیروزی کوچک اما چقدر شیرین.
اون روز همه اش فکر می کردم من خوش شانس بودم، قرعه ی خوبی برایم افتاد یا واقعا تواناییش رو داشتم؟! البته من تفننی تمرین می کردم، علاقه ی شخصی/ خانودگیم بوده اما نه در حد رقابت! هر چه بود خوب بود هر چند مثل یک مسکن کوچیک که دندان دردی رو برای 30دقیقه کمرنگ کنه. تصمیم گرفتم ورزش و رقص رو این روزها جدی تر بگیرم!
ت ن: امروز اولین روز باشگاه و اروبیک هم بود. و واقعا موثر!

ت ن : بلاخره ماراتن 10 روزه ی کلاس 504 جاوید هم به آخر رسید! سه روز اولش رو با وجود سرما خوردگی شدید رفتم. جوک ها، خنده ها و نکته های روانشناسیش از روش یاد دهی واژگانش مفیدتر بود! تابستان احتمالا توی موسسه کلاس 504 برگزار می کنیم اگر مریمی اجازه بده و دست از سود جویی برداره! (شهریه بالایی مقرر کرده که احتمالا افراد رو منصرف کنه از ثبت نام حتی! باید باهاش صحبت کنم!)

ت ن:روز جمعه از2بعداز ظهر تا 8.5 شب کلاس تقویت حافظ شو تشریف بردیم. که نسبتا خوب بود اگر چه برای من بیشتر حکم یادآوری بود و حرف جدیدی نداشت به اون صورت!
 توی اون 10 روز انقدر پول آژانس رفتن به شهر همسایه (محل برگزاری کلاس) رو دادم و انقدر راه رفته ام که کیف پولم خالی شده و مچ پاهام افتاده به ذق ذق.. پیر شدیم خواااهرررر! همین که کیفه پر از پول بشه دوباره جوان خواهیم شد.. باکی نیست!وینک.
ت ن: ظهر پنجشنبه خبر خوب دیگه ای هم رسید که بماند برای وقتی که قطعی شد! وینک.

ت ن : تیتر آهنگی است از Dido که امشب منو گرفته!

بعدنوشت: متن این پست چهارده روزی تاخیر داشته! صبح دعوتیم به جشن جهانیٍ اداره مان! امید واریم به آشنایی هایی که در این مجلس رخ خواهد داد!وینک.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:27  توسط ر. و. یا  | 

 

شب تنهایی ام در قصد جان بود... خیالت لطف های بیکران کرد... خیالت لطف های بیکران.. خییییااالت.. خیییییاااااااااات...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 0:3  توسط ر. و. یا  | 

 

حدود یک هفته  پیش، این ماجرای لاینحل عشق رو به طور خیلی خلاصه برای طاهره گفتم که یعنی ماجرای یکی از دوستانمه، هرچی باشه دخترم داره مشاوره می خونه! گفت اون پسر دخترک را برای زندگی و ازدواج نمی خواسته، واقعا دوستش نداشته.. گفتمش تو از جزییات ماجرا خبر نداری.. که چه چیزهایی بین شانبوده.. محکم و قاطع گفت: نه بنظر من اگر واقعا می خواستش هرچقدر دور، هرچقدر محال می آمد برایش و شاید ازدواج می کردند، مطمئن باش...

البته که طاهره با نگاه مهربانش فهمید که این ماجرا درد خودم باید باشد! دیروز موقع برگشت گفتمش راستی می دانی ماجرای انها تمام شد؟! اون مرد رفت با دختر دیگه ای.. سری تکان داد که نگفتمت..؟!

ظهر که به طورناگهانی موج ویرانگری از درد همه وجودم رو گرفت، همون بیت مربوط به ظرف و لیلی و دل شکستگی رو برای طاهره فرستادم.. جواب داد: در مقابل تقدیر خداوند مثل کودکی باش که وقتی او رابه هوا می اندازی، می خندد چون ایمان دارد که او را خواهی گرفت!

آه طاهره.. این حرف ها را چطور بپذیرم.. ؟! خود کرده های ما رو تدبیر نیست.. خدا بوده؟ نه.. من که فکر می کنم ما خودمون تقدیرمون رو می سازیم. خدا هم از اون جایی که بی خیال دراز کشیده و تماشامون می کنه قاه قاه می خنده که چه بساطی راه انداخته ایم ما..!

ت ن: توی اوج اون حمله ی اندوهانه، کارتون "بالا" شروع شد. اولش را دیده اید که چه رمانتیک است؟! دختر و پسر جوانی که عاشق هم می شوند و چقدر لطیف همو دوست می دارند.. آنجا که روی چمنزار و علف ها می خوابند و ابرها رو به شکلهای مختلف می بینند... نفت روی آتیشم ریخت.. یاد اون روز اسفندی، پارک ساحلی اهواز که.. دخترک آتشی توی "هل بوی" رو دیدی که چطور آتیش دورش شعله می کشه؟همونجوری کمی نگاه کردم .. نتونستم نگاهش کنم بیشتر.. حافظ نفیس رو برداشتم تا به دادم برسه و تسکینی بشه.. غزلش رو هم خواهم نوشت تا شب..

ت ن:بلاخره کتابخونه هم خریدم. منتظر بودم جوجو عصری بیاد جای خوبی براش انتخاب کنم. نیامد بدقول. حواله اش کرد به فردا صبح.. من اما نمی تونم تا فردا صبر کنم همین امشب می چینمشون..

به تغییری اساسی توی اتاقم نیاز داشتم تا از رکود در بیام.. حالا ذهن و روحم زخمی تر از این هاست که برای این تغییر یاری ام کنه.. " هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!" هم اکنون که از خدا هم صدایی نمی رسه! هه هه..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 15:50  توسط ر. و. یا 

 

...you : I recognai----ise... The hope you kindle in your eyes

 

این تکه از خرداد۸۹ رو حالا دیدم.. خاطرم نیست کدام آهنگ پینک فلوید بود اماپیدایش می کنم. اینطور زخم ها رو با اینطور آهنگ ها بایدتسکین داد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 10:6  توسط ر. و. یا 

 

دنیا کوچک تر از آن است،
که گم شده ای را در آن یافته باشی.
هیچ کس اینجا گم نمی شود!
آدمها به همان خونسردی که آمده اند ،
چمدانشان را می بندند و ناپدید می شوند.
یکی در مه،
یکی در غبار،
یکی در باران،
یکی در باد،
و بی رحم ترینشان در برف.
آنچه بر جای می ماند،
ردپایی است،
و خاطره ای که هر از گاهی،
پس می زند مثل نسیم
پرده های اتاقت را . . .

(عباس صفاری)

 اصولا من آدم  خاطره بازی هستم. یکی از راه هاش همین پست هاست. می نویسم و بعد بارها و بارها می خوانمشان. نمی خواهم مرور کنم این چند وقت رو. برای او می نوشتم که از حال و روزم خبر داشته باشد، وقتی که هچ سراغی نمی گیرد و ارتباطی نیست.. اما .. اما.. ظاهرا سخت در اشتباه بودم! او سه ماه بعد از دیدار من با دختر دیگری قرار گذاشته و به دیدارش رفته.. برایش هدیه خریده.. بهش عشق ورزیده.. با حماقتی که در من هست، دلم می خواهد فکر کنم همه اش سوتفاهم بوده و هست اما نه.. نمی شود.. از هر طرف که حساب کنیم : "باید برای روزنامه تسلیتی بفرستم.." فروغ عزیزم.. خوش به حال تو و زنان هم عصرت که عشق برای مردانتان دودو تا چارتا نبود.. اگر زنده بودی به من چه می گفتی فروغ؟! منی که همیشه عاشق تو و شیوه ی زندگیت بودم.. منی که می خواستم تا همیشه با او باشم، گور پدر نرم های جامعه، آنطور که خودم عاشقم زندگی می کنم.. حالا فروغ با این رو دستی که خورده ام از عشق چکار کنم فروغ..؟!

ت ن: سر۷ صب بیدار شده ام، همه پوست تنم مورمور میشه. از سر تا پا.. خواب دیدم دارم میرم کانادا.. ظاهرا قرار بوده او هم در کانادا به من ملحق بشه.. مادرم و همه خواهر هام هم پیتان پیتان دارند با من می آیند..(حتی برای کانادا هم رهام نمی کنند!وینک).. چشم هام باز نمی شود اما دلم از هجوم کلمه هایی دارد می لرزد.. سعی می کنم دو راهکاری که جوجو برای مقابله با این حس ها برایم گفته بود ومن آویزه ی گوش کرده بودم، یادم بیاید.. اولیش این بود که : هیچ چیز برایت مهم نباشد.. دومیش... یادم نمی آید: که در برابرش مغرور باشم..؟! نمی دانم.. هی با خودم تکرار می کنمشان.. گور پدر همه چیز.. به جهنم.. (اما مگه میشه آخه..؟) جوجو می گفت نباید خودت را آزار بدهی.. می گفت زنی که شوهرش بش خیانت کنه پس چی بگه؟ چکار کنه؟ برو خدا رو شکر کن.. انقدر بی تاب نباش..  حرفهاش طلاست. یک روزی به فرزانه می گفتم حرفهاتو باید آب طلا گرفت قاب کرد زد به دیوار که یادمان بماند. حالا جوجو! فرزانه اولین کسی بود که بعد از یک سال و اولین اتفاق تلخ گفت باید تمامش کنی برای خودت. او مرد تو نیست! نمی خواستم این فرصت را از خودم و او بگیرم و بعد هی افسوس بخورم که چرا به عشق پشت پا زدم.. طبیعی است که حالا و بعد از اینهمه مدت خودم پشت پا بخورم از عشق.. که " زخم های من همه از عشق است.. از عشق.. از عشق.." .. " که من عریانم.. عریانم.. عریانم.. مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم.." .. آخ فروغ.. فروغ .. فروغ... 

 ت ن: دارم آرشیو رو دستکاری می کنم. می خوام خاطره این چند وقت رو از جلو چشم هام بردارم. نمی خوام یادم بیاد بر من چه گذشت.. می خوام فراموش کنم..

پست ها رو حذف کردم تا جایی که دیگه دل تونش رو نداشت. اونروزها هنوز عاشقم بود و معشوقش بودم اگرچه... فقط می شود گفت لعنت به این زندگی و ..

ت ن: کمی که بر بی تابی های دم صب غلبه کردم یادم آمد که قرارم بر این بود اگر اینطور شد، بارو بندیلم رو جمع کنم و بروم کانادا... حالم خوب شد! (نیست که فقط کافیه جمع شون کنم..! هاهاها)

ت ن:  همه این شب بخیر ها برای او بود.. حالا می دانم که او حتی به این کلمه ها هم نمی نگاهیده..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 8:54  توسط ر. و. یا 

.

.

.

.

.

.

.

 شب بخیر عزیز..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 0:31  توسط ر. و. یا  | 

 

به مریم گفتم موهامو کوتاه کردم.. ! آه کشید..

ت ن: مهم نیست می دانم..!

ت ن: صبح توی دفتر داشتیم با هم گل می گفتیم و می خندیدیم که طاهره یک هو با صدای بلند گفت دیشب خواب مرا دیده.. خواب دیده چهل سالم بود و هنوز ازدواج نکرده بودم! منم به خنده و شوخی گفتمش: عیب نداره، خواب زن چپه!(چقدر از این حرف بدم می آید!) گفت:نه بخدا.. من خواب هام بیشتر شون راست هستن.. خنده روی لب هام .. خانم حفیظی که اخیرا خیلی با هم خوبیم جدی گفت: پس به اولین خواستگار به طور جدی فکرکن! گفتمش: مگر همین الانش نیست..؟! اما.. چند لحظه بعد انگار پشیمان شد از گفته ش اما آب رفته به جو برنمی گرده!

ت ن:ظهر توی اون همهمه و دودی که از دل و تنم برمی خواست یاد حرف طاهره افتادم. برایش اس دادم که دیدی چقدر زود..(البته نرسید دستش). شب تر طاهره اس داد:
تو را به خدا می سپارم، به خدایی که هیچ وقت نخواست تو را به من بسپارد!
جوابش دادم:
و.. همان خدایی که خوب می داند حق من این نبود..
 که مثل شاخه ی خشکی توی آتش بسوزم و دود..
برای رویایی که عشق آب های دنیا را داشت، 
 کبودیِ تلخِ سقفی از کلمه،(از هوا، از هـ.وس) خنده می فرمود...

ت ن: وایرلس هم برقرار شد.. اما حالا دیگر "تـ.فـو برتو ای چرخ گردون.. تـ.فو.. !"

ت ن: گفت: از زندگیت لذت ببر و عشقت رو برای کسی نگه دار که ارزشش را داشته باشد. گفت: به خودت فرصت بده، خوب خواهی شد.. گفت: همین حالا مراقب خودت باش عزیز.. گفتمش امیدوارم به خواب..کوهن دارد برایم می خواند: "آیم یور من!"

می دانم دل مهربانی دارد. کلمه های انگـ.ـلیسی همیشه مسککن است. برعکس آهنگ هاش که هرچه آشفتگی توی دنیاست را می ریزد توی سیـ.ـنه ات..

ت ن: برای ثبت توی تاریخ خصوصی بودند!

شب خوش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 0:59  توسط ر. و. یا  | 

 

لنز گذا شته ام. صبا (دخترک 9ساله مون) میگه : خا جی(مخفف خاله جان)؟ حالا که چشات سبز شده خیلی خِوِشگل تر شده! انگار خجالتی شدی و.. آروم و.. مهربون.. اما چشمات که قهوه ای بود جدی بود!( خودم هم اضافه کردم وسخت گیر!وینک)

بعد از چند ساعت که لنز رو از چشمم برداشتم، صبا گفت: اِ .. چشمای خودتو گذاشتی.. !


ت ن: تا الان داشتم داشتم جلوی موهامو می بافتم باریک. می خوام خودم موهامو درست کنم. من عاشق موههای فرفری یا جعد دار هستم. از این ویو های ریز و کوچولو هم خوشم میاد! این بافتها فردا موهامو ویو می کنن. خوشم میاد.

شب بخبر.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 2:53  توسط ر. و. یا  | 

 

دیروز نگاهیدمش. . انقدر درد داشت که گفتنم نمی آمد..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 15:34  توسط ر. و. یا  | 

 

می دانستم کتاب خوبی باید باشد اما این چند وقته تم کتابخوانیــَم به شدت کمرنگ شده. یک شب، مثل حافظ که تفالی بازش می کنی، بازش کردم. از صفحه های آخر شروع کردم به خواندن. انقدر منو گرفت که هی آه می کشیدم باش. از فردا شروع کردم از اولش. هر جایی که کمی وقت می کردم از توی کیفم درش می آوردم و می خواندم، توی سرویس، توی دوره سر کلاس، زنگ تفریح بین کلاس ها.. قبل از خواب.. نمی دونم چطور شده که اینجا هیچ اظهار فضلی!!! درباره ش نکردم!! اما بعضی از حرف های این بابا واقعا آه داردآ !
قبل از شروع قصه،، تو صفحه اول نوشته:
به گمان ام من/ از جمله به این دلیل/ هرگز کارآگاه خصوصی قابلی نشدم/ که بیش از حد/ در رویای بابل بودم.
از جمله سوال های ساده ای که برای کارآگاه پیش می آید این است که" چرا زندگی به همان سادگی که می توانست باشد نبود؟" و چرا این حرف را می زند ماجرایی داردآ !ص.205 و 206

ریچارد براتیگان. پیام یزدانجو. نشر چشمه. در رویای بابل.
فقط خودتان بخوانیدش که خواندنی است.

ت ن: واقعا چرا..؟! وقتی آنجا بودم.. دست حلقه توی دست او، کاملا آرام و معمولی توی خیابان راه می رفتیم تا به مقصدی برسیم.. هی فکر می کردم چقدر این باهم بودنمان، این زندگی مان طبیعی است.. چقدرساده می توانست این اتفاق همیشگی شود.. چرا همه چیز اینقدر که می توانست ساده باشد، نبود..؟!
ت ن: عادت خوبی داشتم که توی کتاب هام علایمی مخصوص خودم می زدم
. وقتی بعد از مدتی دوباره میخواندمشان علامت ها را رمز گشایی می کردم و به یاد می آوردم که چرا اینا رو نوشتم؟! اما توی این کتاب هیچ علامتی نزده ام! به جای تاریخ خرید هم خطی با ماژیک صورتی کشیده ام که نشان می دهد این 20 تا کتاب را باهم از نمایشگاه گرفته ام.
ت ن: کمی عجیب شده ام!

فعلا شب بخیر.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 23:53  توسط ر. و. یا  | 

 

بلاخره حساب مون روشن شد!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 15:47  توسط ر. و. یا  | 

 

دوستی از ردیف جلو نگاهی به من می کند و می گوید چقد امشب خسته ای! چشم هات قرمزه و زیر چشم هات هم.. بش میگویمم: می دونی چیه؟ امروز ضدآفتاب نزدم!(وینک!) با اینکه جسمم خسته باید باشد اما حالم ظاهرا خوب است. با این که طاهره هی توی گوشم می گوید دپرس شده، انگیزه نداره، حال و حوصله نداره.. (مثلا دانشجوی ارشد مشاوره هستا!) اما به نظرم فقط درد بی پولی  است و کمی هم خستگی جسمی.(هنوز از حقوق و عیدی خبری نشده!_بدجوری با احساسمان بازی می کنندا!وینک)
همین  ظاهرا برای من، تبدیل شده به تندیِ اخلاق! امروز از حرف همکاری موضع گرفتم و از انجا رفتم. توی کلاس هم با شاگردا زود از کوره در می روم. اما این چند ساعت دوره که دیدار با همه تازه می شه(توفیق اجباریه دیگه!) باز تغییر خوبیه. اما خوب ترین تغییر در روحیه، گفتگو با جوجو است بخصوص اگر رودر ور باشد نه تلفنی!
جوجوی من شیرین ترین صدای دنیا را دارد. بش میگویم صدای تو مثل آواز سیرنه هاست.. قصه اش را که می دانید..؟! همه ی روز حرف هام را نگه می دارم. هر چه به ذهنم می رسد. آخر سر چکیده ی آنها را با جوجو در میان می گذارم. دخترک خوش قلب و مهربان من.. بگذریم.. داشتم از چی می گفتم..؟!
الان در حین نوشتن "پرگار" بـ.ـی بــ.ـى سـ.ـى رو می نگاهیدم. واو محشره. به نظرم با کلاس ترین برنامه ی این شبکه است. و چه آدم هایی را می آورد. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را سوژه می کند و با دانایی بحث ها را گرم می کند. حیف که یادم نمی ماند همیشه بنگاهمش. دیدنش اتفاقیه مثل امشب. اگر شاملو هم زنده بود، و مهمان ش می شد، چه بحث محشری بر سر شعر یا شاید حتی سیاست در می گرفت!
مثل اینکه باز هم از وقت خواب مان هم گذشته.. وینک(ساعت1.10شده)

پس شب بخیر.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1390ساعت 23:59  توسط ر. و. یا  | 

 

روز شادمانه ای بود. از این که بچه ها را به تفکر وا داشته ام دارد خوشم می آید. چند شب پیش فکر کردم، معلم های آن زمانی ما، تاریخ و جغرافیا را چطور به ما درس می دادند؟! یادم نمی آمد! فکر کردم اگر روزی یکی ازهمین وروجک ها معلم شود و به این روزها فکر کند و هیچ چیزی به خاطرش نیاید چه..؟! فکر کردم: باید برای بچه هام خاطره بسازم.. از درس خواندن ها.. از یادگرفتن ها.. و از روزهای مدرسه شان..
می خواهم برای شان خاطره بسازم..

ت ن: امروز یکی از همکاران دوره بم گفت: میم خوشگله! واوو.. آخرین باری که کسی بم گفت" تو هم خیلی زیبایی!" حسم مثل این بود که گفته باشد: "چه کفش های شیکی!"  خب.. جلوی دو دوست دیگر گفت. و از این دسته آدم هاست که به خودش می رسد. این بار چند لحظه حس خوبی بم دست داد. اصولا من خودم رو زیبا نمی دونم، شاید بشه گفت چهره م کمی متفاوته و برا همین برا این معدود آدما زیبا به نظر می رسم!
 می خوام یه راز دیگه رو فاش کنم..: من همیشه بچگی آرزو می کردم دختر خوشگلی نباشم.. فکر می کردم برای دختر های خوشگل اتفاق های بدی می افتد.. یکی ش همین که زود ازدواج می کنند و گرفتار و بدبخت می شوند..! و از اینکه دیگران بم توجه کنند مضطرب می شدم، می ترسیدم کسی برایم خوابی ببیند.. احساس خطر می کردم.. لعنت به این شاخک های حسی کودکانه/زنانه..
مثل حالا که بزرگ شده م مثلا. اما ترس های بچگانه ای دارم.. مثلا از کامنت های خصوصی می ترسم.. از آشنایی های تازه.. از تغییر کردن راننده سرویس مون.. از فردایی که جشن عقد جوجوی نازنینم است.. از دلتنگ شدن از یک روز غیبت طاهره، جای خالیش توی مدرسه و سرویس.. از پرسیدن سوال از خودم، از جوجو، از مری، از ماه توی آسمان.. و از جواای که هر کدام به هریک از این سوال ها بدهند.. من از هرچیزی که آخرش به این ابهام زندگی و حال و آینده منتهی می شود.. می ترسم..

ت ن: اصلا برای جشن فردا آماده نیستم. نه جسمی و نه روحی.. خیلی می ترسم که توی جشن ش گریه م بگیرد. می دانم توی این جشن خیلی ها حواس شان به من است و می خواهند رفتار و عکس العمل منو ضبط و ربط کنند. باید شدیدن بروم پشت پرده. تا هیچکسی از صورتم راز /های درونم را نخواند..

دیگر شب بخیر.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 23:14  توسط ر. و. یا  | 

 

حرف زدن با آدم های باهوش کار آسانی نیست. بخصوص وقتی خودت داری در حماقت هات دست وپا می زنی و إرور می دهی مدام.. 

دیروز کسی را با حرف های بی سرو ته م رنجاندم.. بعد برای اینکه اون کسی را که از اون تو بام جدال می کرد، آرام کنم، گفتم: "در مقابل تمام این باخته هام، چیز زیادی است آیا..؟!" جواب دادم: نه! به پاشنه ی کفشم..! (به قول گیتی عزیز).

ت ن: امروز پدرم درآمد با حذف و اضافه ی لعنتی! واحدها همه پر شده اند لعنتی! صبح.. لعنتی!

ت ن: فردا تولد گنجشکه است. گنجشک عزیز ِ شب های لیمویی.. یاد آن روزها.. آه..

 اضافه بر ت ن: دلم نمی خواهد در هیچ مقطعی به عقب برگردم . دلم نمی خواد حماقت هارو تکرار کنم یا حتی بیشتر و بزرگتر شون رو انجام بدم.. با یک نیم نگاه کلی به عقب می توان گفت: ای همچین خاک.. رویااا..!(در این حد!)

این وقت شب دلم می خواد بنویسم. روزم، احساسم، امیدو یأسم رو.. هرچیزی که توی این جریان سیال وول بخوره و بیرون بریزه.. اما خواب.. به گودی پای چشم هام که می نگاهم(آینه همین کنارم نشسته!) فکر می کنم: " چه فایده..؟!" و بهتر که کنار بگذاری و بخوابی.. که توی خواب هم به سراغ رویا نمی آید..

پس شب بخیر.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 23:53  توسط ر. و. یا  | 

 

دیشب "لیک هوس"، امشب "وانیلااسکای".

این دومی رو، هر چی باخودم کلنجار میرم نمی تونم کلمه ی دیگه ای براش بردارم! مزخرف بود در یک کلمه. اما شاید در زمان خودش خوب بوده باشه.الان به ذهنم اومد که چرا قبل از تماشای فیلمه، دربارش سرچ نکردم.. ؟! از بی سروته بودن داستان خوشم نمیاد، و اینکه آخرسر برات رو کنه که تمامش سر کار بودی و آخرش هم که "اُپن اِندینگ" بازی درمیاره و بعد از اینکه دل و روده ت رو ریخت به هم با کابوس ها و صحنه های سـ.کـ.ـس ش، بهت تعارف می کنه که بشین از اول فیلمو نگاه کن! البته این ترفند حالا دیگه قدیمی شده!
اما مهم ترین حرفش این بود که بلاخره "تعریفت از خوشبختی چیه..؟!" اگه به جوابی رسیدی، (هه هه..) احتمالا به آرامش هم می رسی! انـ.شالا!
 دیشب انقدر پر از احساسات جالب شده بودم از دیدن "لیک هوس" که ترسیدم این صفحه رو باز کنم و بنویسم دیگه خوابم نبره، صبح هم کلاس داشتم. حالا اما می نویسم که از این حس های منفی فیلم خلاص بشم،و بتونم بخوابم که باز فردا کلاس و کار، این بار با حال نزار!

ت ن: یه رازی بگم..؟! من از گلو درد مث سگ می ترسم.. وحشت دارم! تب.. ضعف جسمی.. کم طاقتی.. میل عجیب به گریه.. اینا همه یه طرف، خاطره ی آمپول های پنی سیلینی که توی کودکی نوش جان می کردم یه طرف!
باور کنید این راز رو همین لحظه کشف کردم. این واگویه رو!
به کسی چیزی نگویید ها!

شب بخیر.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 23:58  توسط ر. و. یا  | 

 

مرد باید دو سال صبر کند تا به قرار "فردا شب"ش با دختر برسد! دختر می گوید: "2 سال دیگر می بینمت.."! مرد می گوید: "فردا می بینمت.."!

مرد می گوید: "مطمئنم.. راهی پیدا می کنم که کنارت باشم و ازت مراقبت کنم.."
آه از نهاد من بلند می شود که: پس  عشق یعنی چنین چیزی.. ؟!  که هر طوری شده راهی پیدا کند..؟! حتی اگر دو سال فاصله ی زمانی بین شان باشد..؟ نه حتی فاصله ی مکانی..؟!
گریه می کنم.. کاش سی ساله بود.. یا سی و پنج.. یا چهل.. کاش انقدر بزرگ بود که به احساسش اعتماد کند.. که سرکوبش نکند.. به خودش و عشق اینطور..

 ت ن: گاهی کسی از اون تو می گوید: عشقش این بود..؟! جوابش می دهم: خفه شو..!!! به تو ربطی نداره.. اصلا به هیچکسی..!!!

ت.ن: حالا انگار دارم می فهمم نینا سعی داشت آن بار آخری چه چیزی حالیم کند.. حالا دارم می فهمم چی می گفت..

 ت ن: نمی خواهم به چیزی فکر کنم. با هر چیزی که به خاطرم بیاید با مسالمت رفتار می کنم. هیچ کسی هم سراغ هیچ کس و هیچ چیز را نمی گیرد. و این یعنی امنیت!

 ت ن: ساعت چندِ نصفِ شب..! راحت بخوابید.. شهر در امن و امان است..!

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 11:23  توسط ر. و. یا  | 

یک

به جوجو گفتم: بوی عرق تن خودم آزارم میده.. سروصداها وحشتناک شده.. همش گرسنمه.. گفت: این چند روزه حس هات خیلی قوی تر شده..! گفتم :راست میگی.. همیشه این طور مواقع چیزی می نوشتم. اما این بارشعری نیامد و تعجبم گرفته.. گفت: جوجو؟ چون داری احساساتت رو کنترل می کنی.. گفتم: کردم..!

دو

آنتش رفته. خوب است که از دست این اس های بیب مسابقه ایش خلاص شده ام، که بجز اونها نه هیچ تماسی در کار است،نه هیچ پیغامی! اما برای من که عادت کرده بودم به روزانه نویسی اینجا، قطع شدنش به حذف این روزها از سند تاریخی آویزان به این چاردیواری انجامیده.!

 سه

به جوجو گفتم انقدر با دختره (لیک هوس) همذات پندارشدم که دلم می خواهد موهامو مثل او کوتاه کنم.. می دانم قشنگ نیست اما.. اما تا نوروز باید بماند! برای جشن عروسی آن موقع لازم دارم!وینک.

چهار

"لیک هوس" را نگاهیدم. بعد بهش جوجو اس دادم: "این کجاش شبیه زندگی منه؟" این که "هپی اِندینگ"شد رفت پی خوشبختیش.. من کجا.. ؟!
من.. کجا..؟!

پنج

راست میگه دخترک شبیه منه. یا من شبیه او.. هم چهره و ظاهرش، هم سرگذشتش.. بیشتر از هرچیزی دماغش!
یک چیز دیگر هم هست..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 11:58  توسط ر. و. یا  | 

 

 

اینجا رو ببینید.

ت ن: امشب انقدر خسته و بی جانم که نای هیچ نوشتنی نیست. فقط هرچه زودتر خاموش کنم و بخوابم که مگر به خواب " وین سر شوریده باز آید به سامان".. غمی نیست،باکی نیز.. !!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 22:43  توسط ر. و. یا  | 

 

...

 

ت ن:توی خواب دیدم مسنجرم آن شد و چراغ او روشن بود.. !

الان یک هو یادم آمد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 11:9  توسط ر. و. یا  | 

 

 

عصبانی بودم. دیروز صفحه مربوط به انتخاب واحد باز نمی شد. انتظار نداشتم مهلت انتخاب واحد انقدر زود تمام بشه. صبح که صفحه باز شد در کمال پررویی اعلام کرد که ...
حالا باید تا حذف و اضافه صبر کنم. باید این ترم  واحد کمتری بردارم و نمرات بهتری بگیرم. اوه ه ه.. حالا کی حذف و اضافه میاد و من از این این بلاتکلیفی در بیام..!

خبر خوب اینکه اسم فیلم رو کشف کردم."لیک هوس"یا " خانه ی دریاچه ای".همین الان سفارش میدم و فردا می نگاهمش..
امیدوارم!

دارم می درسم. چقدر تعطیلی خوبه. بخصوص که جمعه هی ریپیت بشه! دلم می خواست کل این هفته تعطیل می شدیم. هم دلی از عزای خواب در می آوردم (که اعصاب خوردی ها و بی خوابی های این هفته را توی گودی پای چشم هام می تونید مشاهده کنید!وینک) و هم دلی از عزای کتاب های درسیم که واقعا دلتنگشون شدم از بس فرصت خواندن نداشتم!

ت ن: به جوجو گفتم این دو هفته رو از دست دادم الکی.. گفت: کسی که این دو هفته رو از دست نداده می بره.. گفتم : من که از دست دادم..! (داشت قوت قلب می داد یعنی..؟! بازم وینک)

ت ن: لازم نیست حتما دلت گرم باشه که حالت خوب بشه. گاهی خونه ت، اتاقت هم گرم باشه، توی حال و روزت تاثیر گذاره..
این روزا یه بخاری نفتی گیرم اومده که سرمارو گذاشته توی کوزه، دود هم نمی کنه!و من دیگه خوشبختیم تکمیل شد..!

خبر خوش دوم: ۱۱ اسفند جوجو نانازه عقد می کنه. حالا دیگه به نامزدش علاقمند شده. و احتمالا دو ماه بعدازدواج می کنه و در این صورت به همسایگی ما نقل مکان می کنه و من از این بابت خیلی خوشحالم!

ت ن: چقد آن لاین نوشتن مزه میده!
ت ن: مهمان ها هم اومدند.

فعلا.

ت ن آخر شب: بی خوابی بد عادتم کرده. همیشه عاشق شب بیداری بوده ام. بخصوص با کتاب و این سال های اخیر با کامپیوتر. این هفته هر شب تا دیر وقت می مانم نت و مث این گ.ش.اد ها تا ده صب خواب می مانم و روز برایم انقدر کوتاه می شود که به هیچی نمی رسم. امشب هم..
بهتر است باز فکری به حال خودم بکنم و چاره ای تدبیر!
شب  همگی بخیر.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 19:30  توسط ر. و. یا  | 

 

پنج شنبه پیغام داد که یک فیلمی دارد پخش می شود که عین زندگی توئه جوجو!و از آنجا که ماه.واره ی خانه ی ما بجز کانال های وطنی و چند کانال خبری مورد علاقه مث ب.ی ب.ی س.ی این ها و چند کانال آلمانی که هی مسابقه ی آشپزی و خیابان گردی می دهد، کانال دیگری ندارد، در نتیجه کانال مووی هم مشاهده نمی شود!
بعد تعریف کرد که شهره آغداشلو هم توی فیلم بوده و این سرنخ من برای یافتن فیلمی است که قصه ای شبیه  ما روایت می کند!

زنِ قصه، پزشکی است که ماجرای زندگی ش را برای همکارش(شهره) تعریف می کند. او شوهرش را ترک کرده و دارد با روحِ ( شاید خیالِ) معشوقش زندگی می کند!
آنها همدیگر را جایی اتفاقی می بینند و عاشق هم می شوند.اما محل زندگی شان از هم دور است. یک بارهم دختر نزد مرد می رود اما پدرش می رود و او را به خانه بازمی گرداند.
آنها قرار گذاشته اند که دو سال دور باشند و بعد از آن با هم ازدواج کنند. بعد از دو سال سر قرار می روند. دختر آنجا منتظر اشت اما مرد هیچ وقت نمی آید. دوسال بعد زن به طور اتفاقی می فهمد که مرد همان روز وقتی به سر قرار آمده، جلوی همان محل تصادف کرده و مرده است! زن همیشه روح مرد را دور و بر خودش می بیند یا حس می کند و نمی تواند بی خیالش شود..
این است که شوهرش را می گذارد و با آن روح هم خانه می شود...!

گفت : مرد ها می توانند به راحتی برای خود زندگی دیگری تشکیل دهند و دیگر به عشق قبلی شان فکر نکنند اما زن ها نه. آنها نمی توانند فراموش کنند..
گفت  زن ها باید هنر فراموش کردن را یاد بگیرند.. باید بفهمند جایی که قصه تمام می شود، قصه دیگر تمام شده است و آنها باید پی سرنوشت خودشان بروند!

ت ن: گفت : تو هم خیلی زیبایی..! رویا..! به خودت فکر کن و مراقب خودت باش..!
ت ن: آها .. زن قصه گفته بود که ما وقت خوبی با هم آشنا نشدیم.. و بعد هم ازن دوری و فاصله به نفع ما نبود. برای هر دومان آزار دهنده بود . گذر زمان و دوری به هر دوی ما لطمه زد!
گفت :برای شما هم این طور بوده .. و دیگر کاری از دست تو بر نمی آید.. او خودش باید بفهمد بخواهد و برگردد.. گفتمش: من دیگر به هیچ چیزی توی این دنیا امید ندارم..
فروغ هم می گفت : "من به نومیدی خود معتادم!"

همین دیگر .. و دیگر هیچ.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 20:45  توسط ر. و. یا  | 

 

بعد ازحدود دو ماه، امروز داره بارون میاد.. منم که وااای بارون.. ! بعد از ظهری، زهرا گلی پیغام داد که:

نفست باران است/ دل من تشنه ی باریدن ابر/ دل بی چتر مرا میهمان کن.

جوابش دادم:

"برایت

چتری از رنگین کمان   می آورم زهرا

و خورشیدش  که باز آمد

 میان ابرهای دور

برای تو      من        

درخت  سرو  می کارم

کنار جنگل  تنهایی و باران و بی تابی

درخت  مهربانی  تو  را   در باورم  زهرا ."

 

ت ن:یادم اومد آخرین بارون روزی بود که با جوجو رفتیم بیرون و اون تفاق ها افتاد که.. که حالا گرفتار محرومیت شده حتی!

ت ن: توی ترانه های محلی ما بیتی هست که میگه :

ای خُیا باروُ بِزن میشُم بِزاهه و دی بلال / بَرَه سِ نذری کُنُم یارُم بیاهه و دی بلال!

ای خُیا بارو بِزن اُو سُور بیاهِه وُ دی بلال / ....

ت ن : با توجه به بیت های بالا خدایا : بارون  بارون  باااااررووووون ن ن ن ن ن... وینک!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 16:43  توسط ر. و. یا  | 

 

 

امشب دلم برای سمر واقعا سوخت.. تو اون لحطه ای که زار زد و به دامن مادرش دست گرفت، چشمام براش.. (فقط برای اون.. ؟!)کاسه ی خون شد..

 

 

ت ن: امروز به مری گفتم :می بینی خواهر؟!! چقدر ما دخترا احمقیم؟! هجده سال و سی ساله فرقی نداره، گرفتار که شدی، اینجوری به سرخودت می بری و دست بردار ماجرا هم که نیستی!!!.. او هم از ته دل یک واقعععنننننننی گفت تکرار ناشدنی!

ت ن: این مسنجر چرا انقدر لعنتی شده و آن نمیشه تا اون روی من بالا نیاد؟! مشگلش چیه؟!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 22:28  توسط ر. و. یا  | 

 

هر  چند  نمی گویم
آنچه را که ممکن نیست
اجازه  دهم  تو بشنوی
با این همه  پیچ و تاب
رقص  در حال گفتن است،
دوستم  بدار   عزیز!
با هر تماس انگشتان
آنچه را می دانم می گویدم،
به جای تو حرف می زند،
تو هم که دوستم می داری!
 
ت ن: دیشب داشتم شعرهای آشنای نورتن رو ورق می زدم، اخرین صفحه از اکت آخر نمایشنامه ی " Happy Days " از بِکِت را دیدم :عاشقانه ای ساده وگویا... ترجمه ی من از آن چیزی ست که می بینید!

شب بخیر.

ت ن: این هم متن اصلش:

Though I say not

What I may not

Let  you  hear

Yet the swaying

Dance is saying

Love me dear!

Every touch of fingers

 Tells me what I know

Says for  you

You Love me so!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 23:54  توسط ر. و. یا  | 

 

تهر.ان لعنتی

 

تهر.ان چنارهای کهن

تهر.ان دختران قدبلند

تهر.ان او  

تهر.ان من.. 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 19:32  توسط ر. و. یا  |